من یا تو؟؟؟
امروز، تو را دوره کردم از ابتدا تا انتها و چه احمقانه؛ مگر انتهایی برای تو هست؟ تو که در تمام لحظات غریب من جاری هستی بی آنکه کم بیایی. تویی که حتی نبودنت؛ ذره ای از بودنت نمی کاهد. وقتی که نیستی هم تو را حس می کنم ثانیه به ثانیه و نفس به نفس و چه تفاوت دارد اگر نفسم به عطر نفست آغشته نشود و مگر همه چیز در بودنت خلاصه می شود که حالا عدم حضورت بشود مایه فراموش کردنت؟
تو را لمس میکنم بدون آنکه آمده باشی و چه حقارتی که همه چیز در جسم به تجسم می پیوندد . مگر نمیشود که نباشی اما گرمای بی دریغت را بر تن سردم عاشقانه پذیرا شوم وقتی که این چنین عطر تسلی بخش وجودت تمامی عصبهای بویایی ام را به تسخیر خود در آورده و من شده ام گیلاس شراب ناب غمت که متحولم می کند. من لحظه به لحظه بیشتر و بیشتر رنگ تو را می گیرم و دیگر من؛ چه معنا دارد وقتی که همه؛ تو شده ام….
گاهی می پرسم چه شد که این همه آشفته شده ام ؟ این طومار غم افزای پریشانی را چگونه برایم امضا کردی و چرا سهم من از تو شد اشکهای شبانه و آه های روزانه و این دور تسلسل شد شیرازه زندگی عجیب من؟ تو که روزی غریبه بودی و حالا از خودم با من آشناتری. کاش میدانستم این بازی کجا به پایان می رسد؟ بازی جان با جانان….
درد بر درد می افزایی و غم بر غم و من هنوز حیران که چرا اینهمه تلخی بر صفحات ذهنت و ذهنم نقش بسته و چرا نمیشود سرنوشت را از نو نوشت؟ دلم برای شادیهای کودکانه تنگ است. برای روزهای بی فردایی که اندیشه ای پریشانش نمی کرد. برای روزهایی که خنده هایم رنگ سرد بی تفاوتی نداشت و من بی پروا دلبری می کردم و دل نمی دادم. روزهایی که هنوز میشد در آغوش زندگی؛ خود را برتر از همه دنیا بدانی و تنها مایه نگرانیت نمره درس مثلثاتت باشد که مبادا دیگری از تو بیشتر بگیرد و یا اینکه حداکثر غمت این باشد که نکند کنفرانست را جلوی دخترها و پسرهای دانشکده خراب کنی و بشوی سوژه خنده ….
به گذشته که نگاه می کنم می بینم خیلی زود گذشت روزهای بی خیالی و سرخوشی و اکنون؛ زمان در اندوه جانکاه تو توقفی بی ترحم دارد. هر روز دیرتر از روز قبل می گذرد و من سرگشته تر از قبل به این چرخه ویرانگر می اندیشم شاید که پیدا کنم خودم را در لابلای استیلای تو بر وجودم.
شنبه 24 بهمن ماه 88 _ تهران
