من یا تو؟؟؟

Posted: فوریه 13, 2010 in دلنوشته
برچسب‌ها:

من یا تو؟؟؟
امروز، تو را دوره کردم از ابتدا تا انتها و چه احمقانه؛ مگر انتهایی برای تو هست؟ تو که در تمام لحظات غریب من جاری هستی بی آنکه کم بیایی. تویی که حتی نبودنت؛ ذره ای از بودنت نمی کاهد. وقتی که نیستی هم تو را حس می کنم ثانیه به ثانیه و نفس به نفس و چه تفاوت دارد اگر نفسم به عطر نفست آغشته نشود و مگر همه چیز در بودنت خلاصه می شود که حالا عدم حضورت بشود مایه فراموش کردنت؟
تو را لمس میکنم بدون آنکه آمده باشی و چه حقارتی که همه چیز در جسم به تجسم می پیوندد . مگر نمیشود که نباشی اما گرمای بی دریغت را بر تن سردم عاشقانه پذیرا شوم وقتی که این چنین عطر تسلی بخش وجودت تمامی عصبهای بویایی ام را به تسخیر خود در آورده و من شده ام گیلاس شراب ناب غمت که متحولم می کند. من لحظه به لحظه بیشتر و بیشتر رنگ تو را می گیرم و دیگر من؛ چه معنا دارد وقتی که همه؛ تو شده ام….
گاهی می پرسم چه شد که این همه آشفته شده ام ؟ این طومار غم افزای پریشانی را چگونه برایم امضا کردی و چرا سهم من از تو شد اشکهای شبانه و آه های روزانه و این دور تسلسل شد شیرازه زندگی عجیب من؟ تو که روزی غریبه بودی و حالا از خودم با من آشناتری. کاش میدانستم این بازی کجا به پایان می رسد؟ بازی جان با جانان….
درد بر درد می افزایی و غم بر غم و من هنوز حیران که چرا اینهمه تلخی بر صفحات ذهنت و ذهنم نقش بسته و چرا نمیشود سرنوشت را از نو نوشت؟ دلم برای شادیهای کودکانه تنگ است. برای روزهای بی فردایی که اندیشه ای پریشانش نمی کرد. برای روزهایی که خنده هایم رنگ سرد بی تفاوتی نداشت و من بی پروا دلبری می کردم و دل نمی دادم. روزهایی که هنوز میشد در آغوش زندگی؛ خود را برتر از همه دنیا بدانی و تنها مایه نگرانیت نمره درس مثلثاتت باشد که مبادا دیگری از تو بیشتر بگیرد و یا اینکه حداکثر غمت این باشد که نکند کنفرانست را جلوی دخترها و پسرهای دانشکده خراب کنی و بشوی سوژه خنده ….
به گذشته که نگاه می کنم می بینم خیلی زود گذشت روزهای بی خیالی و سرخوشی و اکنون؛ زمان در اندوه جانکاه تو توقفی بی ترحم دارد. هر روز دیرتر از روز قبل می گذرد و من سرگشته تر از قبل به این چرخه ویرانگر می اندیشم شاید که پیدا کنم خودم را در لابلای استیلای تو بر وجودم.

شنبه 24 بهمن ماه 88 _ تهران

هنوز…

Posted: ژانویه 17, 2010 in دلنوشته
برچسب‌ها:

چشمهايم را كه مي بندم؛ خيال خيسم روي بكرترين خاطره به وقوع نپيوسته حضور تو؛ قطره قطره كوير خشك سينه را آغشته مي كند به اشكهاي پنهان شده ات كه در سكوت و با درد از آنچه كه بايد مي بود اما نبود و يا شايد حتي بود اما به چشم نمي آمد مي ريختي و من با شگفتي مي انديشم كه شايد آنچه تو را در مرزهاي بي پناهي با چنان شفافيتي آزار مي داد وجود سنگي و خسته خود من بود … و همراه مي شوم با تو در اين اشك باران حتي وقتي كه ديگر تو نيستي و اشكي هم نيست و دردي هم نيست و اصلا ديگر مني نيست كه تو را آزار دهد ….
چشمهايم را كه مي گشايم تصويري گنگ در ميان تبلور اشكهايم شكل مي گيرد مثل يك پرهيب نامشخص در مه يا حتي پازلي كه در جايي دور؛ بي وضوح كنار هم چيده مي شود؛ ابتدا دستهاي كشيده ات را مي بينم كه با نااميدي سيگاري را آتش ميزند؛ بعد لبهايت را مي بينم كه حلقه هاي دود را با شكيبايي در فضاي سنگين و وهم آلود رها مي كند؛ قطره كهربايي كنار لبت كه از آخرين جرعه گيلاس كريستالت بر جاي مانده تاثيري شگرف بر چشمهاي مرطوبت دارد؛ همان چشمهاي گيراي پر از غم كه با نگاههاي معني دارش يك روح زخمي را به انتها ميرساند؛ و بعد موهايت را مي بينم كه آشفته و بيقرار بر روي پيشاني سرگردان است و با آهنگ سه تاري كه در ذهن من نواخته مي شود در هماهنگي كامل است و در انتها؛ رقص نسيم بر روي پوست بدنت آنقدر قابل لمس است كه مرا وا مي دارد در لحظه هاي بي ترحم تنهايي ام؛ بازوهايم را به نشانه حمايت از سرمايي نافذ به بدنم نزديك كنم…
و تو هنوز…. و من هنوز….

يكشنبه 27دي ماه 88 _ تهران

ضيافت

Posted: ژانویه 2, 2010 in دلنوشته
برچسب‌ها:

در اتاق را با احتياط و به آرامي پشت سر مي بندم. چراغ را خاموش مي كنم و در تيرگي ساعتهاي پاياني شب و در هياهوي پرازدحام افكاري پريشان؛ شمع سبز رنگ را با شعله اي لرزان به فضاي خسته تنهاييم مي كشانم شايد كه نور كم تلالوء ش روشن كند سرسراي غم انگيز اين خلوت را.
امشب در گستره بيقرار اندوه؛ حضوري دلهره آور اما تسلي بخش را حس مي كنم. در بالكن را كه مي گشايم جريان هواي سرد به درون اتاق؛ گرماي رخوت انگيز زندگي را از رگهاي خسته وجودم بيرون مي كشد و لرزه اي سخت بر جانم مي افكند. انگار كه دعوتم را پذيرفته باشد سنگيني آمدنش را بر تك تك ذرات هواي شناور در فضاي اتاق حس مي كنم. در بالكن را مي بندم و با لبخند به انتظار مي نشينم.
نواي پيانوي ملايم و در حال پخش ريچارد كلايدرمن؛ با آواي بي صداي اين مدعو در هم آميخته مي شود و من طنين قاطع صدايي خاموش را در فراز و فرود موسيقي و در مرزهاي خيال در گوش جان مي شنوم و بي هيچ حالتي در صورت؛ تنها شنونده اي تسليم هستم براي آنچه كه بازتابي است از بي آوايي در اوج اقتدار.
آيا هميشه چنين مي آيد؟ آيا ديگران هم انتظارش را چنين بي تابانه مي كشند؟ من امشب مرگ را به مهماني نشسته ام و چه حضور سنگيني دارد اين سياه پوش مقتدر و آرام… انگار روبروي من نشسته و موشكافانه نظاره ام مي كند. من حتي نوارش نگاه بيرحمش را بر تك تك سلولهاي پوست مرطوبم حس مي كنم و لرزشي عميق را در ستون فقراتم پذيرا مي شوم.
نميدانم آن لحظه كه در تيره ترين ساعتهاي خاطرات من؛ اين ضيافت شوم براي عزيزانم برپا شده آنها چگونه ميزباني بوده اند اما من امشب در اوج دلتنگي؛ با غرور به ميهماني خوش آمد مي گويم كه مي دانم با من نخواهد ماند و تنها چند لحظه زودگذر در پاسخ به اشتياق بي پايانم به ديداري سريع رضايت داده است و باز او خواهد رفت و من مي مانم و تنهايي و انتظار…
به آرامي؛ سرم را به عقب مي برم؛ موهاي تيره رنگم بر شانه ها فرو مي ريزد؛ گردنم را اندكي كج مي كنم و خون با التهاب در لبهايم جريان مي يابد. چشمهاي نيمه بازم را معصومانه در انتظار اشاره اي هرچند ناپيدا به روبرو مي دوزم اما دريغ… مهمان من بي خداحافظي رفته است…
دوازدهم دي ماه 1388 _ تهران
پ. ن: امروز سيزدهمين سالروز مرگ بانوي مهر و ايثار؛ مادربزرگ مهربانم هست كه هنوز ياد هارموني بي نظير چشمهاي خوشرنگ؛ سپيدي گيسوان و لطافت قلب پرعطوفتش در ذهنم غوغايي شورانگيز دارد. برايم حكم مادر داشت. دلم به سوگ نشسته هم براي او و هم براي آنان كه نمي شناختمشان اما سبز بودند و به جرم اعتقادشان در خون سرخ شناور شدند و چه سند غريبي است نقش سبز و سرخ بر متن سياه…

سرد

Posted: نوامبر 22, 2009 in Uncategorized
برچسب‌ها:

دستهایم را زیر شیر آب سرد گرفته ام تا لبریز شود از خنکی چندش آوری که لرزه بر رگهای تنم می نشاند و بر صورتم که پاشیده می شود مرهمی می شود بر داغی خونی که در زیر پوست ملتهب چهره ام جریان دارد و می سوزاندم.
انگار تمام جوهر هستی من از اعضای بدنم به سمت صورتم کشیده شده و جریان تند زندگی با چنان شتابی، دیوانه وار در سرم می کوبد که گویی به آخرین ایستگاه حیات رسیده ام و ناگزیرم از مصرف بیهوده اش. درست مثل هواپیمایی که در آستانه سقوط؛ لاجرم باک پر از بنزینش را بر فراز آسمان می گشاید.
مدتها بود که روح زخمی ام را در زیر پوشش فریبنده جسم موجهم می پوشاندم که عصیان درون، دنیای برون را به آشفتگی نکشاند و ویترین بی عیب و نقص هویتم خدشه دار نگردد اما گاهی این روح خسته هنجار شکنی می کند و حریم مختصات دنیای نیوتنی را بر نمی تابد و می کوشد که حقیقت را از ورای تاریکی مسخر بر ذهنهای درگیر اطرافیانش بیرون بکشد تا در نهایت بر قدرت مبتذل و پوشالی غرور؛ زهرخندی تمسخر آمیز بزند و برسد به والاترین مقام وارستگی. وارستگی از دل و پیرایه های آن.
و من با چه زجری، این روح بیقرار را فریب می دهم تا آرامش کنم به امید محقق شدن رویاهایی که خوب میدانم هرگز به وقوع نخواهد پیوست بلکه وادار شود برهنگی اش را با ردای تن بپوشاند و هم رنگ دیگرانی شود که برایش بیگانه اند.
با انگشتانی کرخت شده از سرما؛ مشت دیگری از آب سرد بر چهره می پاشم تا در تلالو قطرات بی شمارش، شاهد تصاویر چند پاره اطرافم باشم.
تهران – اول آذرماه 1388

پ. ن 1: چقدر دلم برای یک تکه آبی آرامش بر متن خاکستری زندگی تنگ شده …
پ. ن 2 : نمیدونم چرا امروز به چهره هر کس نگاه کردم کوچکترین اثری از لبخند ندیدم. دلم گرفت…

 

فاصله

Posted: اکتبر 27, 2009 in Uncategorized

دكمه قرمز رنگ پايان مكالمه را كه در تلفن همراهم فشردم به فاصله بي رنگ نامتناهي انديشيدم كه در زماني كوتاه با چند جمله ساده خبري؛ از قلب من تا انتهاي افق گسترش يافت و تمام پيوندها را گسست و محو كرد. بهت زده و ناباور؛ چشمهايم را به وسعت تاريكي مقابلم دوختم و سعي كردم به خاطر بياورم كه معناي كلمات رد و بدل شده در ازدحام جوشش بي معناي تصاوير جان گرفته در ذهن خسته ام چه مي تواند باشد و ناگهان همه چيز در كسري از ثانيه متوقف شد…
آن همه هيجان و بيقراري؛ آن همه اضطراب و دلواپسي؛ آن همه احساس و التهاب در جايي از وجودم يخ زد. انگار قلبم به حاشيه امن سكوت پناهنده شده بود و مغزم روي آخرين تصوير مبهم از خاطره اي گنگ توقفي بي توجيه كرده بود.
همه چيز برخلاف انتظارم؛ ساكن و آرام در جاي خود قرار داشت. طوفاني به وقوع نپيوست و من گيج و مشكوك؛ به سمت آينه رفتم. لبخند تلخ بر چهره گشاده ام نشان از بي تفاوتي سهمگيني داشت. خنده ام گرفت.
پس آنچه كه سياه ترين و دهشتناك ترين كابوسهاي شبانه ام را رقم ميزد حادثه اي به همين سادگي بود؟ موهايم را كه از قاب چهره پس زدم چشمهايم را ديدم كه رها و آزاد؛ درخششي شگفت آور حاكي از اعتماد را ساطع مي كرد. بيهوا؛ دلم براي خودم تنگ شد. خودي كه در خلال اين سالها؛ گم شده بود… نفسي عميق كشيدم و جريان سيال هواي عطرآگين شده از رايحه بودن را با ذره ذره ياخته هاي تنم حس كردم و آماده شدم كه در آغوش غريب اما دور از فريب تنهايي؛ اولين شب بي هراس را طي كنم…

تهران – دوم آبان ماه 88

پ. ن 1: در يكي از محشرترين اپيزودهاي سريال desprate housewaves ؛ گبريل سوليس كه زني زيبا؛ ثروتمند و بسيار خوش هيكل است در ديالوگي تعيين كننده؛ عمق فاجعه زندگيش را چنين بيان مي كند كه » من هرچه در زندگي خواستم به دست آوردم اما انگار چيزهاي اشتباهي را خواسته بودم. » فكر ميكنم اين جمله؛ بازگوي خيلي از ناگفته ها باشه.
پ. ن 2: اين روزها بدجوري ذهنم درگير جملات شرطي است ….If…. then

زمان

Posted: اکتبر 9, 2009 in دلنوشته

زمان، خورنده و پر از زهر، ردپای آزار دهنده اش را بر تک تک یاخته های بیقرار ذهنم حک می کند و نفسهایم را سخت تر و کندتر می کند. باقی مانده اقتدارم را جمع می کنم نفسم را به عمق سینه فرو می برم و می گذارم موج نابودگر دلتنگی وجودم را به تسخیر بکشاند و در شقیقه های ملتهبم؛ طپشی دردآور بیافریند تا به خاطر بیاورم که فاجعه اتفاق افتاده است.
سردر گم و آشفته، با صدای آلارم ضعیف قهوه ساز به خود می آیم، عطر مطبوع و منحصر به فرد قهوه، مانند طنابی نامرئی مرا به سوی خود می کشاند؛ ذهنم را خالی می کنم تا قهوه را با دقت در فنجان بریزم انگار که تنها کار مهم من در این دنیاست اما… غم در وجودم بیداد می کند وقتی که می بینم باز هم دو فنجان آماده کرده ام…
فنجان قهوه را بر می دارم و با خود به بالکن ماتم زده می آورم. نسیم خنک پاییزی، لابلای موهایم به کاوش می پردازد و لرزه ای گذرا اندامم را مسخر می کند که سخت با بخار قهوه در تضاد است. انگار پارادوکس ذهنی من به بیرون هم سرایت کرده؛ همه چیز بهم ریخته و پریشان به نظر می رسد. چنین می پندارم که نبض دنیا از طپش افتاده و من شاهد زوال جهان هستم. جهانی که اگر تا کنون برایم خاکستری بود حال به سیاهی می زند. چه کابوس تلخی و چه توهم نابجایی!!!
و زمان… این زمان غارتگر ویران کننده؛ بی اعتنا همچنان زخم می زند و به پیش می تازد….
جمعه 18 مهرماه 88

پ ن 1: گرگ خاکستری غمگین؛ در هوای برگشت به خونه نیست؟
پ ن 2: در عرض یک هفته 3 کیلو کم شدم. چطوری میتونم برم جزو رکوردهای کتاب گینس؟

تکرار

Posted: ژوئیه 22, 2009 in دلنوشته

106xbx0

دستبندم را به آهستگي باز مي كنم؛ ساعتم را؛ انگشتر و گلوبندم؛ همه را؛ خود را بي آراستگي مي خواهم. چهره ام را بي هيچ آرايشي و روحم را بي هيچ نقابي… دست در موهايم فرو مي برم و كليپس هاي كوچكي كه آخرين نشانه تزيين جسمم است را با بي تفاوتي بيرون مي آورم.

حالا اين من هستم فارغ از آنچه كه همواره بوده ام. اما نه؛ هنوز همان بغض سنگين را دارم و همان اندوه عميق در ني ني چشمانم. همان اشتياق بي پايان براي اشك ريختن در غروبهاي خون بار عصرهاي جهنمي تابستان و همان عطش هميشگي براي گم شدن در تنهايي سكوت نيمه شبهاي غم انگيز وهم آلودم.

هنوز هم دلم براي گربه هاي ولگرد لاغر در جستجوي تكه اي پس مانده از غذايي فاسد مي سوزد و باز هم دوست دارم به تيمار كلاغ سنگ خورده اي بنشينم كه به پشت پنجره نوك نااميدي مي كوبد و مرگ ذره ذره؛ كالبد سياه بي پناهش را در مي نوردد.

دلم براي غربت جوجه هاي رنگ شده اي مي گيرد كه به بازيچه اي خوش رنگ در دستهاي كودك همسايه تبديل شده اند و هر از گاهی سهوا در زير پاهاي كودكانه اش مبدل به توده اي خون آلود و مهوع از گوشت له شده مي گردند.

هنوز هم دلم مي خواهد دستهاي كوچك و چركمرده دخترك  مفلوك پشت چراغ قرمز، كه مثل هميشه با پارچه اي نخ نما التماس مي كند براي تميز كردن شيشه ماشينها، را در دست بگيرم و ناخنهاي سياه و كثيفش را نوازش كنم و به او اميد دهم كه روزهاي سخت آغازي براي رسيدن به اوج است حتي اگر او باور نكند و خود نيز بدانم كه اين دروغي شرم آور است.

اينجا دنياي سياهي و تباهي است. به هر سو كه مي نگرم آواي دهشت انگيز ويراني بر گوشهاي خسته ام آوار مي شود و ترانه شوم نابودي؛ جانم را مي خراشد. كرمهاي كثيف اضمحلال بر جنازه هاي فاسد بي خبري رقص فروپاشي مي كنند و پايان را جشن مي گيرند. همه جا رنگ سياه تحجر؛ حاشيه اي سرخ و خون آلود بر پيكرها به يادگار مي گذارد.

نفسم درسينه حبس ميشود و اشك حرمان به جاي گونه؛ بر سينه جاري مي گردد تا به ياد آورم كه سخت تنهايم.

اين بار هم …..