ساعت کمی از 3 بعد از ظهر گذشته است که با خستگی در ورودی آپارتمان را می گشایم و وارد خانه می شوم. سکوت مطلق فضا را پر کرده. عطر شیرین شمع وانیلی هنوز هم از شب گذشته اثری مانا در فضای ورودی سالن باقی گذاشته است. لباسم را که عوض میکنم به عادت همیشگی روی ترازوی داخل اتاق خواب میروم و چشمانم مثل کره جغرافیا گرد می شود وقتی که می بینم باز از دیروز نیم کیلو کمتر شده ام. تنها لحظه ای که خوشحال میشوم تنها هستم همین لحظه است که میدانم کسی نیست که عدد روی ترازو را بخواند و واژه های پر از نگرانی را بر سرم آوار نماید. با دلسوزی نسبت به این جسم ظریف، لب تاب را باز میکنم و به لطف گوگل سعی میکنم شماره یک رستوران نزدیک را بیابم. اولین انتخابم آپاچی است. سفارشم را که میدهم به صرافت می افتم که کنکاش کنم تا بدانم چند وقت است یک وعده غذای حسابی نخورده ام؟ یادم نمی آید. تا ساندویچم برسد فولدر dep selection را باز می کنم و میگذارم ترنم غمگین موسیقی فضای جانم را در بر بگیرد.
زنگ آپارتمان که به صدا در می آید با شتاب شال خاکستریم را بر سرم می اندازم و در را می گشایم. بسته غذا را تحویل می گیرم و نگاهم را بر عدد روی فاکتور ثابت میکنم. 7200 تومان. کیف پولم را بر میدارم و با بی حوصلگی اسکناس ده هزارتومانی را بیرون می کشم و بی آنکه حتی نیم نگاهی به صورت مخاطبم بیندازم پول را در میان دستهایش می گذارم و تنها وقتی صدای درمانده و پر از رنجشش را می شنوم چشمانم را بالا می آورم تا با استفهام نگاهش کنم:
_ اما من که اینقدر پول همراهم نیست که این را خرد کنم!!!
و من خنده ام می گیرد که این دیگر چه فلسفه ای دارد مگر به 2800 تومان میشود گفت اینقدر پول که ناگهان چشمم به تراول 100.000 تومانی داخل دستش می افتد و تازه می فهمم که ای داد!!!! با حیله گری شیرین ترین لبخندم را در صورت بهت زده اش می پاشم و بهانه ای مزخرف می آورم و پول را عوض می کنم و در را با شتاب می بندم و نفسی از سر راحتی می کشم. لابد مرد بیچاره امشب برای بچه هایش تعریف می کند که امروز یک آدم مریخی دیده که به جای اسکناس ده هزارتومانی سبز یک تراول 100 هزار تومانی دستش داده و تازه وقتی فهمیده اشتباه کرده لبخند می زند و جملات نامربوط سر هم می کند و با ترکیب واژه های نرخ تورم و بانک مرکزی و کمیاب شدن دلار در سه جمله سرو ته قضیه را هم آورده است!!!!
به اتاق خواب بر می گردم و ساندویچ را لبه میز می گذارم. به آینه مقابلم خیره میشوم و با دیدن دخترک نحیف سایز صفر مقابلم؛ دلم می گیرد. تصویر داخل آینه من را به یاد خونریزی امروز صبح بینی ام می اندازد که حسابی وحشتزده ام کرده بود. به تصویر داخل آینه خیره می شوم و با خود می اندیشم اگه امروز آخرین روز عمرم باشد چه؟ این خونریزی چه معنایی داشت؟ و ناگهان نفسم تنگ می شود. احساس می کنم اکسیژن کافی وجود ندارد و من دارم در فضایی بی هوا بی آنکه کسی بداند آخرین نشانه های حیات را از دست می دهم. و بعد… دلم تمنایی غریب می کند. موبایلم را خاموش می کنم، روژ لب صورتی را ا ز روی میز آرایش بر میدارم و لبهایم را آغشته می کنم. عطر kenzo را بر نبض تپنده گردن و مچ هایم می پاشم؛ مانتو و شال صورتی ام را بر تن می کنم و بی اعتنا به ساندویچ روی میز، سوییچ را از روی میز ناهار خوری بر می دارم و بی لحظه ای درنگ خود را به پارکینگ می رسانم…
آپادانا؛ عشقیار؛ رسالت شرق؛ جاده دماوند و تنها وقتی که رودهن را رد می کنم متوجه داغی تابش خورشید روی دستها و صورتم می شوم که رنگ پوستم را متمایل به برنزه کرده… بهت زده به تابلوها نگاه میکنم و با خود می اندیشم من اینجا چه میکنم؟ به امامزاده هاشم که می رسم ماشین را نگه می دارم. پوستم از داغی آفتاب گر گرفته است. از ماشین که پیاده می شوم نگاه هرزه پسرهایی که به صورت گروهی برای تفریح بیرون آمده اند را بر پارچه های صورتی محافظ بدنم حس می کنم. سعی میکنم گوشهایم را بر صدایشان ببندم و به سرعت خود را به دستشویی برسانم. تهوعی عجیب وادارم می کند که فشار آب سرد را بر صورت داغم تحمل کنم. سرم را که بالا می آورم سرخی چشمانم مرا به هراس می اندازد…
با خود می گویم این حکایت؛ تکرار همیشگی سرنوشت غریب من است. گریزی از من نیست. تا کی باید فرار کنم از بودن؟ بگذار زندگی هر چه که در چنته دارد بیرون بریزد. این تقدیر است که من شاهد جنگ درونی خودم با روحم باشم. بگذار ببینم در این دوئل مرگبار؛ کدامیک برنده خواهند شد؟ چه اهمیت دارد اگر آنقدر این جنگ مهیب طولانی شود که جسم نازکم توان ادامه نداشته باشد و مانند درختی در باد صدای شکستن استخوانهایم را بشنوم؟ مگر چقدر تا پایان مانده؟ بالاخره دروازه این برزخ به جایی گشوده خواهد شد حتی اگر این جا؛ هیچستانی ر از تردید باشد. انگار دعوتنامه ای در راه است از دنیایی دیگر. دنیایی که شاید آنی نباشم که اکنون هستم….
ساعت 8 شب است که به خانه باز می گردم. هنوز خانه غرق در سکوتی غریب است. هنوز هم بوی شمع وانیلی می آید. هنوز هم صدای موسیقی غمگین فضا را در سیطره خود دارد. اما …. ساندویچ روی میز دیگر قابل خوردن نیست و جایی جز سطل زباله ندارد و من دیگر همانی نیستم که بعدازظهر از خانه بیرون زده بودم….
تهران
دوشنبه 9 خرداد 1390

تنها نیمی از حجم دانسته های اخیرم می تواند به مثابه یک جلاد بیرحم؛ باورهایم را تکه تکه به تیزاب حقیقت آغشته کند. تمام پایه های یک اعتقاد ، متزلزل شده و من به عمق داستانی وارد شده ام که کوچکترین تصوری از آن نداشته ام. پاره پاره های افکار گسیخته ام برای یافتن حتی تکه ای کوچک از این پازل به هم ریخته؛ در تلاشی نفس گیر به مدد هم می آیند و من سخت برای تفکری بر پایه منطق تمرکز میکنم اما این داستان به قدری پیچیده و عجیب است که هیچ منفذی برای برون رفت از هزار توی اسرار آمیزش نمی یابم.
هرچه عمیقتر زوایای آشکار و پنهانش را موشکافانه بررسی میکنم حیرتی تازه تر مرا در بر می گیرد و در نهایت ؛ گیج و بی انرژی؛ لختی رهایش می کنم و دوباره….
شاید این سخت ترین لحظه زندگی باشد وقتی به این آگاهی برسی که آنچه هویت کسی را برایت ساخته،کاملا مورد تردید است و بدتر از همه آنکه بارها مورد آزار کلامی و روانی برای اعتقاد راسخت به امری قرار گرفته باشی که در حال حاضر در هاله ای تیره از تضاد مطلق گم شده است.
بیشتر از آنکه غمگین یا افسرده باشم احساس حماقت میکنم و در عجبم که پایان این داستان را چه کسی رقم خواهد زد؟ هروقت با این تصور که به انتهای داستان رسیده ام سعی در پذیرش تقدیر دارم با یک اتفاق ویژه به ابتدای داستان بر میگردم و شگفت که تنها؛ مجهولات این معادله نابرابر افزوده میشود و با هر پریود زمانی؛ حتی یافته های اصیل ابتدای داستان هم زنگ می بازد و من در ورطه داده های جدید، به دام منطق گرفتار میشوم.
گاهی وقتها فکر میکنم اگر قرار بود این داستان را بنویسم ابتدایش را باید از انتهایش شروع می کردم و چقدر مضحک که در پایان داستان باز هم می بایست آغازش را روایت کنم اما به شیوه ای دیگر.
این روزها گرفتار بحران هویت هستم. نمی دانم چقدر زمان خواهد برد اما میدانم که جواب سوالهایم هر چه که باشد نتیجه ای جز آشفتگی بیشتر روحم نخواهد داشت.

دوشنبه 15 آذرماه 89 _ تهران

هوای خنک پاییزی که بر تن پوش نازکم آوار می شود دلم بهانه رفتن می گیرد. رفتنی که میخواهم و میسر نمی شود. هوا گرفته است اما دریغ از باران که بتوانم ساعتها نوازش بی دریغش را بر پوست گر گرفته ام حس کنم و رها شوم از این آتش درون که به خاکسترم می نشاند. گذر از این ایستایی محض؛ شتابی ویژه می طلبد که توان تار و پود خسته من را به انتها رسانده. دلم تنگ است و درد؛ وجودم را آشفته کرده است. دردی که نهانی است و کشنده اما چه سود که فقط شکنجه ام می کند و مرا به پایان نمی رساند.
می بینی؟ بهانه گیر شده ام و به شنیدن سه تار روی آورده ام. سه تاری که محبوب تو بود و معجزه میکرد برای خستگیهای دل افسرده ات. اما با من چه می کند؟ آهنگ غم انگیزش؛ سوز درونم را می افزاید و نفسم را کشدار و سنگین می کند. دلم هوای نقاشی هایت را کرده وقتی که چنان ماهرانه از من تصویر می ساختی. چه زیبا؛ چه دل انگیز مرا با قلم عشق می کشیدی و من گیج از این همه هنر که تو سراپا به آن آغشته ای تنها نگاه میکردم و تحسینی از ته قلب؛ نشانگر شگفتی ام بود.
مرا به شیوه خودت دوست داشتن؛ در عین زیبایی؛ غریب و دور از باور است. اینکه می گذاری سکوت؛ واژه بسازد در پس زمینه ذهن گیج من، و گمان؛ تنها راه کار باشد برای ارزیابی میزان عشقت در تک تک لحظاتی که دور از من؛ غربت را به انتظار رهایی به کلافگی می گذرانی برایم سنگین اما پرمعنا است.
نمی دانم چند پاییز و بهار دیگر؛ باید غم این تنهایی را بر شانه های بی پناهم تحمل آورم . من که تمام عمرم در حسرت عشق؛ با آتش لحظه ها سوخت و دلم را زخمی تر و بی تاب تر کرد. و زمان، این زمان شوم غارتگر همچنان هجوم ظالمانه اش را بر رویاهای معصوم من ادامه میدهد شاید که وا بدهم و بگذرم ….
این روزها؛ این روزهای تلخ پاییزی دلم آرزوی محال دارد. چه کنم که مرا توان جنگ با کائنات نیست. هرچند این تقدیر زهرآگین؛ چشمهایم را خیس می کند و نفسم را کند اما هنوز هم انتظارم برای رسیدن به نهایت عشق در بازوان حمایتگر تو امیدم را برای روزی دیگر پررنگ می کند. حتی اگر این دنیا مرا به پایان انتظارم نرساند…

جمعه 7 آبان ماه 89 – تهران

همانطور كه گوشي را بين شانه و گوشش نگه داشته بود و صحبت مي كرد دستهايش را با حركتي ماشين وار به شستشوي ظرفها مشغول كرده بود. به صدايش لحني شاد داده بود و از داشته ها و شايد نداشته هايي كه تظاهر به داشتنش مي كرد شرحي مبسوط مي داد.
با تمام شدن شستشوي ظرفها؛ مكالمه نيز به انتها رسيد. نزديك غروب بود و هواي سرد پاييزي از درزهاي پنجره به درون نفوذ مي كرد. لرزشي نابهنگام وجودش را فر اگرفت. با همان دستهاي سرد و خيس؛ موهايش را از پشت گردن جمع كرد و بالاي سر برد و با گيره اي تيره به رنگ لباسش محكم كرد.
با خودش فكر كرد تنها چيزي كه الان مي چسبد يك ليوان چاي داغ تازه دم است. و آه از نهادش برآمد كه به ياد آورد چاي نخريده است. هنوز در فكر لباس پوشيدن و رفتن به سوپر سر كوچه بود كه صداي شكستن شيشه پنجره از اتاق خواب؛ وحشت زده اش كرد. به سرعت به سمت اتاق خواب دويد و با سرگشتگي ديد كه پسر پنج ساله اش با توپ؛ شيشه را شكسته است. اشك در چشمهايش جمع شد و با عصبانيت دنبال توپ مي گشت كه پاره اش كند و از اين عذاب مدام كه هر لحظه خسارتي به بار مي آورد رها شود. پسرك از ترس خودش را قايم كرده بود و زن خسته و نااميد از پيدا كردن توپ؛ به جستجوي شماره تلفن شيشه بر سر محل پرداخت.
بعد از رفتن شيشه بر و تميز كردن اتاق خواب؛ تازه به فكر درست كردن سالاد براي شام افتاد. شام را قبلا آماده كرده بود. پسرك هم كم كم خسته و خواب آلود ميشد. نگاهي به ساعت انداخت. ساعت از 9 شب هم گذشته بود اما هنوز شوهرش نيامده بود. با عذاب وجدان كه چرا پسرش را تا اين موقع گرسنه نگه داشته؛ ظرف شام پسر را برايش آماده كرد و با كلي قربان صدقه به خوردش داد. بعد هم پسرك نيمه خواب را به اتاق برد و در تختش خواباند.
به آشپزخانه برگشت و به ادامه درست كردن سالاد پرداخت. ميز شام را چيد. نگاهي به گزارشهايي كه بايد فردا براي كارش آماده مي كرد انداخت. كارش كه تمام شد دستمال نيمه خيس را برداشت و به تميز كردن پيشخوان آشپزخانه مشغول شد. ساعت از 12 هم گذشته بود كه افكار زن؛ سمت و سويي خاص گرفت:
- خوب حالا عيبي نداره خدا خواسته كه من زن بشم پس ديگه غر زدن نداره اونهم مرده ديگه رفته سركار كه ما راحت باشيم.
اما سوي ديگر ذهن زن؛ حرفي ديگر داشت:
- كه چي؟ مگه خودت كار نمي كني؟ اونهم يك كار پر مسئوليت؟ همه توي اداره چشمشون به تو هست كه ببينند چه ميكني. تازه مسئوليت اين پسر شيطون هم گردن تو هست. مگه كارش چيه كه اين موقع شب هنوز نيومده. لابد مثل آن دفعه رفته فرحزاد با دوستاش قليون بكشه يا شايد هم…
_ خجالت بكش دختر! اين حرفها چيه؟ لابد جلسه اي چيزي داشته طول كشيده؛ مهم نيست الان ديگه مياد. يادته دو سه شب پيش كه دير اومد با خودش يك دسته گل آورد كه از دلت در بياره؟
_ جلسه تا اين موقع شب؟ دسته گل آورد كه از دلم در بياره؟ معلوم نيست چيكار كرده بود كه حالا واسه ماست ماليش گل آورده بود…
_ اي بابا؛ تو هم كه همش منفي بافي مي كني. به جنبه هاي مثبتش فكر كن. به اينكه پدر بچه ات هست و سايه سرش
_ كدوم پدر؟ آخه پسري كه پدرش را هر چند روز يكبار شانسي مي بينه چه محبتي دريافت ميكنه؟ اين پدري كه هرشب؛ وقتي مياد كه پسرش داره پادشاه هفتم را به خواب مي بينه چه جور سايه سري مي تونه باشه؟
_ سخت نگير ديگه. عوضش خدا گفته جهاد زن؛ شوهر داريه. لابد اون دنيا ميري بهشت.
تصوير بهشت در پس زمينه ذهن زن؛ لبخندي عميق بر لبهايش نشاند. نگاهي به پيشخوان انداخت و با تعجب ديد آنقدر دستمال سپيد را با سماجت بر يك نقطه كشيده كه رنگ آن قسمت با بقيه جاها تغيير چشمگير پيدا كرده. دست از گردگيري برداشت و پشت ميز آشپزخانه نشست.
سوي بدبين ذهنش ادامه داد:
_ دنيات كه جهنمه حالا ببين بهشتت چي در مياد؟
_ بهشت؛ بهشته ديگه؛ ميگن كلي حور و پري داره. با كلي غذا و شراب طهور كه آرزوي هر مومني هست. من هم كه نمازم سروقته و شوهر داريم هم كه زبانزد خاص و عام. آزارم به احدي نميرسه. پس ديگه هرچي اينجا زجر بكشم اونجا برام جبران ميشه.
_ كجاي كاري دختر؟ تو كه با اين بد اشتهايي اهل خورد و خوراك نيستي. تويي كه حتي بوي دلستر هم حالت رو بد ميكنه از شراب چي سر در مياري؟ حور و پري هم مال تو نيست كه؛ مال آقايون هست كه تمام فكر و ذكرشون جنس لطيفه. پس بهشت به چه دردت ميخوره؟
_ آره گفتي ها! ولي ميگن واسه پاداش نيك براي زنها در بهشت؛ غلمان وجود داره. پسرهاي 15 – 16 ساله اي كه زيبا رو هستند و كمر به خدمت بستند.
اينجا كه رسيد زن خنده اش گرفت. خودش را در باغ بهشت تصور كرد با يك پسر 16 ساله. بعد اخمهايش در هم رفت.
_ خوب من با يك غلمان 16 ساله چكار كنم؟ لابد بايد بريز و بپاش هاي اون رو هم جمع كنم. نه آقاجان نميخوام من از عهده كثافت كاريهاي پسر خودم بربيام بسه.
بعد هم به صرافت افتاد كه ببيند اصولا اين غلمان به چه كاري ميايد كه سوي بدبين ذهنش هشدار داد كه غلمان هم نوعي پاداش براي آقايان خاص است با تمايلات خاص!!!
افكارش به اينجا كه رسيد با خستگي و كرختي از صندلي بلند شد و به سوي اتاق خواب رفت. كنار پسر كوچكش دراز كشيد و دستهاي لطيف و بچه گانه اش را در پنجه فشرد و با خودش تكرار كرد: بهشت من همينجا در بين بازوهايم هست. تمام گنج من؛ نفسهاي كودكانه پسرم هست حالا چه تفاوتي دارد كه پدرش در كنارم باشد يا نباشد. انگار كه همه وجودش از خودم بوده.
با اين تصور؛ لبخندي عميق بر لبهاي زن نشست. دستش را دراز كرد و عكس عروسي دو نفره خود و شوهرش را از روي ميز كنار تخت برداشت و داخل كشو گذاشت. نفسي به آرامي كشيد و چشمهايش را برا ي خوابي عميق بر هم گذاشت.
شام روي ميز به آهستگي مي ماسيد و از شكل مي افتاد…

شنبه _ 27 شهریور 1389 تهران

چشمهای خسته اش را که از انتظار؛ بی خوابی و اشک به سرخی می زد به صفحه موبایلش دوخت. برعکس چند ماه پیش هیچ تماس و پیامی در کار نبود. پاهایش را به سینه فشرد و با دستهای لرزانش، موهای سیاه بلندش را به کنار گوشش هدایت کرد. آهی بلند و در پی آن هق هقی ناگهانی، سکوت سنگین اتاقش را شکست.
تاریکی؛ حفاظ مناسبی بود برای پنهان کردن پیکر متشنجی که در پی هجوم بی امان بغض، بستر را متلاطم کرده بود. ناامیدی سینه اش را انباشته بود و رد غریب تنهایی بر جای جای تنش اثری محو نشدنی باقی گذارده بود. شب از نیمه گذشته بود و آنقدر دیرهنگام که صدای محو و خفه جاروی رفتگر در خیابان مانند نجوایی گنگ به گوش می رسید. صدای گریه آرامتر شد، و به جای آن، نفس نفس زدنی تند حاصل از دردی جانفرسا جایگزین شد. انگار حادثه ای تازه، وحشتی جدید می آفرید. به سختی از بستر بلند شد و با گیجی به دنبال کلید برق گشت. همزمان با روشن شدن اتاق، جیغی ناگهانی کشید. آنچه که می دید هراسش را چند برابر کرد. باریکه ای از خون قرمز و تازه بر کناره پاهایش جریان داشت. به ملحفه روی تخت که نگاه کرد قلبش در سینه یخ زد. بستر غرق در خون بود. به شتاب به سوی موبایلش دوید. شماره ذخیره شده در حافظه را برای چندمین بار گرفت و باز هم همان پاسخ تکراری را شنید که: (دستگاه تلفن مورد نظر خاموش می باشد.)
موبایل را به میان ملحفه ای که حالا دیگر به سرخی می زد پرتاب کرد و به سوی دستشویی دوید. با دلهره، مشتی آب سرد بر چهره پاشید و چون آرام نگرفت، سرش را کامل به زیر آب برد. اشکهایش با جریان آب در هم می آمیخت و بر گردنش سرازیر می شد. آخرین امیدش؛ تنها نشان باقی مانده از عشق بر باد رفته اش در معرض نابودی بود. این کودک را می خواست و نمیخواست. تردید وجودش را به دو تکه تقسیم کرده بود. تکه ای عشق و تکه ای تنفر. حرکاتش شتابزده و حاکی از وحشتی عمیق بود. سرش را از زیر جریان آب بیرون آورد و به پاهایش خیره شد. حالا دیگر آن باریکه، به جویی کوچک از خون بدل گشته بود که زیر پایش حوضچه ای لزج و داغ می ساخت.
نقش خون سرخ بر سنگهای سپید دستشویی، او را به یاد لبهای سرخ و هوس انگیز خودش انداخت در زمینه سپید صورتش وقتی که در اوج هیجان و عشق به او لبخند میزد. اویی که دیگر مثل قبل نبود. تصور شیرینی نگاه و گرمی دستهایش برای ثانیه ای او را به دنیای دلخواهش برد. دنیایی که هنوز همه چیز درخشان و کامل بود و دستهای حمایتگر او هنوز پناهی بود برای تمام سختیها. یاد آن نوازشهای دلنشین؛ تنش را به درد آورد. انگار تمام آن لحظه ها، شراب نابی بوده که در زمانی کوتاه مستی بی بدیلش زایل شده و حالا سردردهای کابوس وار پس از آن نفس می گیرد. درد نبودنش؛ واپس زدنش و تنها گذاردنش آنچنان عمیق بر وجود ظریفش فشار می آورد که کم کم توانش را از او می گرفت. غرق در این افکار تلخ؛ برای لحظه ای پیش چشمانش سیاه شد و بعد با همه سنگینی بر سطح لزج دستشویی سقوط کرد…
کلید در درب چرخید و در به سنگینی باز شد. صدای قدمهایی که با بی حوصلگی و خستگی به سمت اتاق نشیمن و خواب می رفت به گوش می رسید و ناگهان سکوت و سپس قدمهای شتابزده ای که رد خون را دنبال می کرد….

جمعه 15 مرداد ماه 1389 – تهران

تب

Posted: ژوئیه 27, 2010 in دلنوشته
برچسب‌ها:

در گرمترین ساعت نیمروزی ملتهب؛ تن خسته ام را در پناه خنکای نوید بخش و نوازشگر باد کولر رها می کنم و برای فرار از تب تندی که بی خبر به سراغم آمده، دستمالی سپید و خیس را بر پیشانی تفتیده ام مرهم میکنم با این حسرت که ای کاش دستهای مهربانت خلوت این سکوت را آغشته به عطر شفابخش مهربانیت می کرد و مرا رها می نمود از این جریان تند داغی که حتی سیطره حضورش را بر عمقی ترین رگهای بی پناهم نیز آوار کرده است. چشمهایم را می بندم و چنگالهای بیرحمانه و نفس گیرش را بر وجود رنجورم حس می کنم که درست همانند گرگی گرسنه، بندهای وجودم را می کاود و پنجه خونریزش را بر گلویم به سختی می فشارد.
چه دردناک که هم آغوش این روزهای پردریغ من در بستری خالی از هر امید؛ تنها تبی ویرانگر شده که بدن پردردم را در میان بازوان مقتدر خویش به سختی می فشارد و من بوسه پرخشمش را بر جای جای وجود درمانده ام حس می کنم. انگار لمس تن تسلیم من برایش چنان خوشایند است که کسی را جز من نمی طلبد و وفادارانه و مشتاق مرا در برگرفته و لحظه ای جدایی را برنمی تابد.
به سختی دستم را حایل بدنم می کنم که برای لَختی؛ تن لُخت تب را با جرعه ای آب خنک پس بزنم که امانم نمی دهد و باز حکایت از نو تکرار می شود.
نمی دانم ، شاید غم تلخ نبودنت و یا شاید شوق مبهم دوباره دیدنت ، چنین پایداریم را در هم شکسته و مرا بی هیچ دفاعی در مرزهای گیجِ جسمی ضعیف رها کرده تا هجوم مقتدرانه تب را چنین تسلیم به نظاره بنشینم. حال من مانده ام با خیال آمدن، که یارایش را ندارم و ترس از نیامدن، که تابش را ندارم.
اما…. این بار من بر پاهایم خواهم ایستاد حتی اگر دست آویز و تکیه گاهی جز غرور نداشته باشم.

5 مرداد 1389 – تهران

پی نوشت 1: خسته شدم بس که دارو و سوپ خوردم. کاش زودتر این روز پر تنش تموم بشه.
پی نوشت 2: دلم برای ایزابل آرویو تنگ شده. چرا نمیشه فارسی 1 رو دید؟

رویا …

Posted: ژوئن 4, 2010 in دلنوشته
برچسب‌ها:

احساسی آزار دهنده، باعث شد چشمهایم را بگشایم. هنوز رخوت خواب در نی نی چشمهایم باقی بود. سر که بر گرداندم مسبب بیدار شدنم را با خشمی ملایم یافتم: باریکه ای از نور ملامت گر خورشید که از کناره پرده تا پلکهای رویازده ام امتداد داشت. با کرختی؛ بدنم را برای نشستن در تخت بالا می کشیدم که ناگهان شوک زده متوقف شدم چرا که رویایی که دیده بودم به وضوح در ذهنم جان گرفت. رویایی شگرف که بازتابی از ناکجا آباد بود. تجسمی از انتهای وهم شاید؛ انگار قطعه ای گمشده از دنیایی محال و شاید تکه ای از زندگی بی آنکه زنده باشم.
رویای عجیبی بود، من در میان جنگلی انبوه، زیبا، عطرآگین از گلهای کمیاب و آکنده از صدای موسیقی دلنواز ریزش آب بر سنگهای درخشان؛ در پناه سایه سار بی دریغ درختان بلند و سبز، با ریتمی ملایم و روحی سرشار از آرامش با لباسی بلند بر تن؛ قدم میزدم که ناگهان تو را دیدم؛ اما آنچه که می دیدم برایم باورپذیر نبود. انگار تو بودی اما نبودی. تو را همیشه محجوب دیده بودم اما این بار با بدن کاملا برهنه اما هنوز معصوم در میانه جنگل ایستاده بودی و نگاه خیره ات را بر وجود شرمگین من، ثابت نگه داشته بودی و انگار کلام هیچ معنایی نداشت. من حیرت مطلق شده بودم و تو انگار دو جفت چشم که تنها مقصدش سلولهای جسم من بود. بین ما فاصله ای اندک تنها به اندازه چند قدم بود اما نه من گامی پیش می نهادم و نه تو تمایلی به کسر این شکاف داشتی. ناگهان توجهم به منتهی الیه سمت راست بدنت؛ جایی در انتهای پهلو جلب شد. نشانه ای عجیب بر تنت دیدم انگار یک نقش طبیعی اما غریب و پرمعنا بر آن حک شده بود. بی اختیار جلو آمدم؛ زانو زدم و به آن نقطه با زوم کامل خیره شدم. نقش برایم آشنا بود انگار در جایی دیده بودمش اما در خاطرم نمانده بود. هنوز در کنکاش ذهنی برای کشف رمز نشانه بودم که به ناگاه صدایی از پشت شنیدم شبیه خش خش برگها وقتی که زیر قدمهای کسی فریاد درد می کشند. نمی دانم چرا اما بی آنکه حتی نگاه کنم از دستانم محافظی برای میانه بدنت ساختم تا کسی تو را چنین برهنه نبیند. شاید به این دلیل که تو را، حجب و شرم خاص تو را، و معصومیت بی گناهت را به خوبی می شناختم…
هنوز در بهت شوک آور این صحنه بودم که آن باریکه نور مزاحم بیدارم کرد. الان که می نویسم درست دقایق پس از بیدار شدنم است. نمی دانم آن مکان جادویی کجا بود، شاید دنیایی ماورایی و اثیری، شاید تکه ای از بهشت، یا حتی تجسدی از آینده و یا شاید سرزمینی عجیب شکل گرفته تنها در پس زمینه ذهن من و یا نه شاید رویایی ساده و بی مفهوم اما هر چه بود تاثیری شگرف بر روحم گذاشت. و من هنوز در حیرت یافتن پاسخی در خور برای آن مکان بی نظیر و آن نقش عجیب هستم…

جمعه 14 خرداد 1389 – تهران

* پی نوشت: دیشب برای شام چیزی میل نداشتم به همین دلیل فقط یک بشقاب کوچک سالاد و نیم لیوان دوغ خوردم :D

من یا تو؟؟؟

Posted: فوریه 13, 2010 in دلنوشته
برچسب‌ها:

من یا تو؟؟؟
امروز، تو را دوره کردم از ابتدا تا انتها و چه احمقانه؛ مگر انتهایی برای تو هست؟ تو که در تمام لحظات غریب من جاری هستی بی آنکه کم بیایی. تویی که حتی نبودنت؛ ذره ای از بودنت نمی کاهد. وقتی که نیستی هم تو را حس می کنم ثانیه به ثانیه و نفس به نفس و چه تفاوت دارد اگر نفسم به عطر نفست آغشته نشود و مگر همه چیز در بودنت خلاصه می شود که حالا عدم حضورت بشود مایه فراموش کردنت؟
تو را لمس میکنم بدون آنکه آمده باشی و چه حقارتی که همه چیز در جسم به تجسم می پیوندد . مگر نمیشود که نباشی اما گرمای بی دریغت را بر تن سردم عاشقانه پذیرا شوم وقتی که این چنین عطر تسلی بخش وجودت تمامی عصبهای بویایی ام را به تسخیر خود در آورده و من شده ام گیلاس شراب ناب غمت که متحولم می کند. من لحظه به لحظه بیشتر و بیشتر رنگ تو را می گیرم و دیگر من؛ چه معنا دارد وقتی که همه؛ تو شده ام….
گاهی می پرسم چه شد که این همه آشفته شده ام ؟ این طومار غم افزای پریشانی را چگونه برایم امضا کردی و چرا سهم من از تو شد اشکهای شبانه و آه های روزانه و این دور تسلسل شد شیرازه زندگی عجیب من؟ تو که روزی غریبه بودی و حالا از خودم با من آشناتری. کاش میدانستم این بازی کجا به پایان می رسد؟ بازی جان با جانان….
درد بر درد می افزایی و غم بر غم و من هنوز حیران که چرا اینهمه تلخی بر صفحات ذهنت و ذهنم نقش بسته و چرا نمیشود سرنوشت را از نو نوشت؟ دلم برای شادیهای کودکانه تنگ است. برای روزهای بی فردایی که اندیشه ای پریشانش نمی کرد. برای روزهایی که خنده هایم رنگ سرد بی تفاوتی نداشت و من بی پروا دلبری می کردم و دل نمی دادم. روزهایی که هنوز میشد در آغوش زندگی؛ خود را برتر از همه دنیا بدانی و تنها مایه نگرانیت نمره درس مثلثاتت باشد که مبادا دیگری از تو بیشتر بگیرد و یا اینکه حداکثر غمت این باشد که نکند کنفرانست را جلوی دخترها و پسرهای دانشکده خراب کنی و بشوی سوژه خنده ….
به گذشته که نگاه می کنم می بینم خیلی زود گذشت روزهای بی خیالی و سرخوشی و اکنون؛ زمان در اندوه جانکاه تو توقفی بی ترحم دارد. هر روز دیرتر از روز قبل می گذرد و من سرگشته تر از قبل به این چرخه ویرانگر می اندیشم شاید که پیدا کنم خودم را در لابلای استیلای تو بر وجودم.

شنبه 24 بهمن ماه 88 _ تهران

هنوز…

Posted: ژانویه 17, 2010 in دلنوشته
برچسب‌ها:

چشمهايم را كه مي بندم؛ خيال خيسم روي بكرترين خاطره به وقوع نپيوسته حضور تو؛ قطره قطره كوير خشك سينه را آغشته مي كند به اشكهاي پنهان شده ات كه در سكوت و با درد از آنچه كه بايد مي بود اما نبود و يا شايد حتي بود اما به چشم نمي آمد مي ريختي و من با شگفتي مي انديشم كه شايد آنچه تو را در مرزهاي بي پناهي با چنان شفافيتي آزار مي داد وجود سنگي و خسته خود من بود … و همراه مي شوم با تو در اين اشك باران حتي وقتي كه ديگر تو نيستي و اشكي هم نيست و دردي هم نيست و اصلا ديگر مني نيست كه تو را آزار دهد ….
چشمهايم را كه مي گشايم تصويري گنگ در ميان تبلور اشكهايم شكل مي گيرد مثل يك پرهيب نامشخص در مه يا حتي پازلي كه در جايي دور؛ بي وضوح كنار هم چيده مي شود؛ ابتدا دستهاي كشيده ات را مي بينم كه با نااميدي سيگاري را آتش ميزند؛ بعد لبهايت را مي بينم كه حلقه هاي دود را با شكيبايي در فضاي سنگين و وهم آلود رها مي كند؛ قطره كهربايي كنار لبت كه از آخرين جرعه گيلاس كريستالت بر جاي مانده تاثيري شگرف بر چشمهاي مرطوبت دارد؛ همان چشمهاي گيراي پر از غم كه با نگاههاي معني دارش يك روح زخمي را به انتها ميرساند؛ و بعد موهايت را مي بينم كه آشفته و بيقرار بر روي پيشاني سرگردان است و با آهنگ سه تاري كه در ذهن من نواخته مي شود در هماهنگي كامل است و در انتها؛ رقص نسيم بر روي پوست بدنت آنقدر قابل لمس است كه مرا وا مي دارد در لحظه هاي بي ترحم تنهايي ام؛ بازوهايم را به نشانه حمايت از سرمايي نافذ به بدنم نزديك كنم…
و تو هنوز…. و من هنوز….

يكشنبه 27دي ماه 88 _ تهران

ضيافت

Posted: ژانویه 2, 2010 in دلنوشته
برچسب‌ها:

در اتاق را با احتياط و به آرامي پشت سر مي بندم. چراغ را خاموش مي كنم و در تيرگي ساعتهاي پاياني شب و در هياهوي پرازدحام افكاري پريشان؛ شمع سبز رنگ را با شعله اي لرزان به فضاي خسته تنهاييم مي كشانم شايد كه نور كم تلالوء ش روشن كند سرسراي غم انگيز اين خلوت را.
امشب در گستره بيقرار اندوه؛ حضوري دلهره آور اما تسلي بخش را حس مي كنم. در بالكن را كه مي گشايم جريان هواي سرد به درون اتاق؛ گرماي رخوت انگيز زندگي را از رگهاي خسته وجودم بيرون مي كشد و لرزه اي سخت بر جانم مي افكند. انگار كه دعوتم را پذيرفته باشد سنگيني آمدنش را بر تك تك ذرات هواي شناور در فضاي اتاق حس مي كنم. در بالكن را مي بندم و با لبخند به انتظار مي نشينم.
نواي پيانوي ملايم و در حال پخش ريچارد كلايدرمن؛ با آواي بي صداي اين مدعو در هم آميخته مي شود و من طنين قاطع صدايي خاموش را در فراز و فرود موسيقي و در مرزهاي خيال در گوش جان مي شنوم و بي هيچ حالتي در صورت؛ تنها شنونده اي تسليم هستم براي آنچه كه بازتابي است از بي آوايي در اوج اقتدار.
آيا هميشه چنين مي آيد؟ آيا ديگران هم انتظارش را چنين بي تابانه مي كشند؟ من امشب مرگ را به مهماني نشسته ام و چه حضور سنگيني دارد اين سياه پوش مقتدر و آرام… انگار روبروي من نشسته و موشكافانه نظاره ام مي كند. من حتي نوارش نگاه بيرحمش را بر تك تك سلولهاي پوست مرطوبم حس مي كنم و لرزشي عميق را در ستون فقراتم پذيرا مي شوم.
نميدانم آن لحظه كه در تيره ترين ساعتهاي خاطرات من؛ اين ضيافت شوم براي عزيزانم برپا شده آنها چگونه ميزباني بوده اند اما من امشب در اوج دلتنگي؛ با غرور به ميهماني خوش آمد مي گويم كه مي دانم با من نخواهد ماند و تنها چند لحظه زودگذر در پاسخ به اشتياق بي پايانم به ديداري سريع رضايت داده است و باز او خواهد رفت و من مي مانم و تنهايي و انتظار…
به آرامي؛ سرم را به عقب مي برم؛ موهاي تيره رنگم بر شانه ها فرو مي ريزد؛ گردنم را اندكي كج مي كنم و خون با التهاب در لبهايم جريان مي يابد. چشمهاي نيمه بازم را معصومانه در انتظار اشاره اي هرچند ناپيدا به روبرو مي دوزم اما دريغ… مهمان من بي خداحافظي رفته است…
دوازدهم دي ماه 1388 _ تهران
پ. ن: امروز سيزدهمين سالروز مرگ بانوي مهر و ايثار؛ مادربزرگ مهربانم هست كه هنوز ياد هارموني بي نظير چشمهاي خوشرنگ؛ سپيدي گيسوان و لطافت قلب پرعطوفتش در ذهنم غوغايي شورانگيز دارد. برايم حكم مادر داشت. دلم به سوگ نشسته هم براي او و هم براي آنان كه نمي شناختمشان اما سبز بودند و به جرم اعتقادشان در خون سرخ شناور شدند و چه سند غريبي است نقش سبز و سرخ بر متن سياه…